تبليغاتX
سیفا

شنبه بیست و نهم بهمن 1390

دعا

مردی که تمام رازها را میدانست . مردی بود که تمام جهان را نمیگنجید. و چه ساده ،که او هیچ نمیدانست.

خدایا ؛ هرچند گنگ ،ولی تو را مخاطب قرار میدهم . چون تو از همه فراتری و من از همه فرو افتاده ام .

خدایا ؛ هر چند در تصورت بی آنکه همه ی هستیت بدانم به نیستی بیشتر شبیهت سازم ؛ای همه ی هستی میدانم حالا که هستی شده ام دیگر راهی برای نیست شدن نیست و اما امان از هست بودن . از دانستن میترسم چرا که بار هستی ام را گران میکند و از نادانی بیزارم که بارکش هستی ام میکند. گنگ و گیج مانده ام این لابه لا و خودت میدانی که هیچ افیونی فریبم نمی دهد . نه آنقدر بزرگم که رسالتم بخشی و نه آن قدر رام که اسارت . پس با این آفریده لجوج چه خواهی کرد؟ من از تمام علم بشر بیزارم که نه هدفش حل مساله که خلق مساله است وآخرش من میمانم و یک بازی پیچ در پیچ همان مساله حل نشده و هزار مساله خود آفریده ی در پی آمده .

خدایا ، نه در جهالت افیون خوردگان عابد به اقناع رسم و نه این غرور باد کرده ی علم کاغذی ام رضایت بخشد . نه مستی پر زرق غربی شوقم بخشد نه عرفان رمز آلود شرقی که اولی از پول آب میخورد و دومی از کهولت و تنبلی.

خدایا ، مانده ام ، از این همه آیه ،این همه شگفتی . که من به شگفتی عادت کرده ام . جهان امروز جهان تحیر نیست . من به اولین آیه ایمان آوردم و تو همه را در پی آوردی که من فراموش کارم و انسان و من هر روز تماشگار آیه هایی میشوم که تا بی نهایت بسط می یابند  و فقط آیه اند ، نشانه اند و هلم میدهند به سوی باورت.  و من از آیه خسته شدم از بس که راه دیدم و انتها نیافتم . خودت میدانی که من جز به همه راضی نمیشوم و خوب میدانم که همه نمی شود . پس بیا کم عذابم بده و کمتر آیه بارانم کن. که هر آیه آتشی ست که مرا از حسادت این وسعت همه میسوزاند و آرام و قرار از من میگیرد و مگر خودت نبودی که قناعت را از من گرفتی پس خودت هم قانعم کن .هر جور که میدانی که تو همه دانی و من نادان

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 12:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم دی 1390

جامعه شناسی درد شناسی 1

 

 

 

ساده ترین کار نالیدن است به قول سعدی :

به ناله چاره میسر نمی شود سعدی               ولیک خوش است نالیدن بیچارگان بنال

سال هاست ،شاید قرن هاست، که ناله خوش است و نالیدن عمومیت وسیعی را در خویش غرق کرده است . شاید به نظر برسد این اواخر شنیدن ناله و گله بسیار زیاد شده باشد .فرقی نمی کند کجا صف نانوایی ، داخل تاکسی ، ... ، هر کجا می توان مجموعه از گلایه های قشنگ و فشرده را پیدا کرد . اصلا ایرانی جماعت ساخته شده برای شکوه و گله آن هم با زبانی قوی و اغراق آمیز .همه از وضع موجود می نالند و غافل اینکه خودشان هم جزیی از وضع موجود اند . لباس فروشی را می شناسم که اجناسش را با سود وحشتناکی به فروش می رساند و در فرایند فروش از هیچ قسم و آیه ای هم کم نمی گذارد . اما کافی ست گوش به حرفش بدهی منتقدی است برای خودش چنان از بی اخلاقی و گرانی در جامعه می نالد که دل آدم ریش ریش می شود . دانشجویانی را می شناسم که تمام ترم را به بیهودگی گذرانده همیشه تمرین کپی می زنند و پروژه می خرند و در امتحان تا آن جا که بشود تقلب و تقلا می کنند اما یک شب به دیدارشان برو چنان از این سیستم بی سواد دانشگاهی می نالند و نظام آمورشی را نقد میکنند که تمام حق مطلب ادا شود، دوستانی دارم که بی فرهنگی اجتماع حالشان را به هم میزند و شب و روز ورد لبشان این است که امیدی به این جماعت نیست اما کافی است یکی بهشان بگوید بالای چشمت ابروست اولین جوابشان مشت است و بعدش ...

 

از این مثال ها زیادست ما همیشه برای هر چیز بدی می توانیم از در و همسایه مثال جور کنیم اما همیشه چیزی که نادیده گرفته می شود خودمانیم انگار نه انگار که ما هم سهمی در این بد بودن همگانی داریم . به جرئت می توانم بگویم از این جماعت 70 میلیونی همه ی 70 میلیون نفر بدون استثنا منتقدین زبره و قوی ای هستند . از آن کودک در گهواره که هنوز زبان باز نکرده گرفته تا آن پیرمرد مشرف الموت که از فرط پیری زبان بسته ، همه از وضع موجود از گرانی، بی مهری ، دروغ ،تورم ، خشکسالی ، و .... گله دارند و ناراضی اند . همه منتقدند منتهی این انتقاد اصلا حوزه ی مسئولیت خودشان را  شامل نمیشود .همه ابتدا خود را نادیده میگیرند سپس تا می توانند می نالند بعد از زیبایی ناله خودشان حظ می برند و بعد بدون هیچ تاثیری به ادامه زندگی بر میگردند. شاید بتوان گفت کشور ما بیشترین حجم انتقادات را در بر دارد و اگر بخواهیم منصف باشیم اکثریت انتقادات به جا و با پایه واساس اند . شاید در یک کشور پیشرفته مثل آمریکا حجم انتقادات یک هزارم ما هم نباشد اصلا شاید مردم کوچه بازارشان به جای ناله و گله به امور دنیوی دیگری مشغول باشند تازه  اگر هم منتقد باشند به هیچ وجه انتقاداتشان به اندازه انتقادات مردم ما کامل ،شیوا و در برگیرنده نیست .ولی با همان حجم انتقادات کم میزان اصلاح و بهبود به طرز وحشتناکی در آنجا بیشتر است. سوالی که مطرح می شود این است که ایراد کار کجاست؟

.....

ما همه تحلیل گران خوبی هستیم اصولا ما در همه چیز استادیم جز آنجا که باید باشیم . این نوشته هم مثل همه انتقادهای دیگر زیبا شد چه فایده که ما همه ی این ها را می دانیم . ما اصولا خیلی می دانیم ، شاید مردم کشور های دیگر یک دهم ما هم ندانند ولی از آن دانسته هایشان استفاده می کنند . ما همه چیز را میدانیم اما کاش نمی دانستیم.صحبت از قانون مندی ما تا زمانی اعتبار دارد که پلیس یک لحظه غفلت کند و ما خیابان یک طرفه را در جهت عکس طی کنیم تا یک دقیقه زودتر برسیم. دریغ که این جماعت هفتاد میلیونی همه انتقاد میکنند و یک نفر نیست که بپذیرد. ما تمام ایده ها و انتقادهای خودمان را نرسیده به اولین خیابان اجرا پیاده می کنیم .

کاش می توانستیم به جای این همه گفتن و نوشتن . کمی در جایگاه خود عمل کنیم

کاش

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 3:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم آذر 1390

محرم

هزار سال است که ما از محرم لباس سیاه و زنجیر و بر سر سینه کوفتنش را فهمیدیم . شیعه ی سرخ ما ،نه سرخ ،که سیاه است . از همان آغاز که بنی عباس عزای امام حسین را مصادره کرد، می شد فهمید که اگر هزار صفین دیگر هم راه بیافتد .این جماعت از قرآن بالای نیزه می ترسند . حسین از انحراف نماز می ترسید این عزاداران از انحراف صف سینه زنان .حسین تشنه ی بیعت بود و اینان تشنه ی شربت،تشنه ی شفاعت .حسین در پی اصلاح اجتماع بود و این عزادارن در بهترین وضعیت بدنبال اشک و ناله و قفا .

دریغ که امامتان یک جنبش اجتماعی می خواست و ترس دنیا پرستان و بزدلی ضعیف ایمانان، تنهای دشت کربلایش کرد و هنوز هم در پی قرن ها اندیشه اش را درک نکردید . قرن هاست که ماه محرم برای ما لباس سیاه و علم و طبل و سنج و نوحه است . و فوقش اکبر آقا هایمان به حرمت مولا، این دهه را ترک شراب و خراب میکنند و ریش میگذارند و نذرها میکنند و با چنان خلوصی سینه می زنند و فردا که تمام شد روز از نو روزی از نو. در حالی که امام مان می خواست به جهان درس آزادگی بدهد کما اینکه خردمندان عالم از او این درس را آموختند ولی امان از این توده که بر زبانش نام حسین است و در چشمش اشک حسین و هیچ از سیر سلوک حسین نمی داند.

یا حسین ،نهایت مظلومیتت آن جاست که عاشقانت نمی شناسندت و برایم هیچ عجیب نیست اگر بگویند که لشکر عمر سعد همه عاشقت بوده اند و ((یا حسین بر لب)) به جنگت آمده اند. که  من این معرکه را به چشم خود بارها دیده ام .

تو از خونت گذشتی که از نمازت نزنی و عاشقانت از نمازشان میزنند تا به مراسم عزایت برسند که در خیالشان آن اولی . برای تفسیر تنهاییت تنها یک زینب کافی نیست . که اگر تمام تاریخ زینب بشود این توده  هنوز هم اگر شده دشنه بر فرق خویش می زنند اما اندکی به اندیشه ات فکر نخواهند کرد.تو اصلاح اجتماع را میخواستی که هر که دنیایش را آباد کند آخرتش را آباد کرده و این جماعت دنیای خویش را ویران کرده طلب آخرت از عزای تو میکنند . مظلومیتت آن جا به اوج می رسد که پیروان رهت حتی اسم تو را نشیده اند و آن ها که شب و روز از تو می گویند حتی به رهت فکر نکرده اند .

 

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 0:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم آبان 1390

آه

 

 

 

بغضی

         است در گلویم

                                                     امیر کبیر    را

 

 

 

 

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 15:47 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم آبان 1390

جز انتظار و جز، استقامت/ وطن علاج دگر ندارد

همین چند لحظه ی پیش داشتم تصنیف  " ز من نگارم " استاد را گوش میکردم و طبق عادت همیشگی ، با صدای ناخوشایند خودم با استاد شجریان هم خوانی میکردم :


((ز من نگارم (حبیبم) خبر ندارد / به حال زارم (عزیزم) نظر ندارد ...

... جز انتظار و جز، استقامت/ وطن علاج (حبیبم) دگر ندارد))

به این جا رسید به فکر فرو رفتم واقعا جز انتظار و جز استقامت ، وطن علاج دگر ندارد؟

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 13:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم مهر 1390

شعری بداهه التایپ

 

 

 

 

چنان زدي كه هيچ فرصت حاشا نيست

دريغ كه  ذره اي از لطف تو با ما نيست

در اين قصه ي غصه چنان به خويش مي سوزم

ولي به چهره به جز سرخي معما نيست

به گنگ ترين حالت ممكن رسيده ام زانجا

كه هيچ به قد عشق تو  فركانس بالا *نيست

به پيچ پيچ دل و دلبر  و خيالاتم

مپيچ كه هيچ از هيچ در آن پيدا نيست

به صد خيال نوشتم كه با مني يا نه ؟

تو ساده گفتي قديم  بوده و حالا نيست

ميان بودن و نا بودنم چنان در گير

كه در خيال خرابم مجال سيفا نيست

 

 

--------------------------------------------

* فركانس بالا هميشه براي مهندسين الكترونيك مشكلي بزرگ است زيرا كه ترازيستور در فركانس بالا دچار مشكل مي شود

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 11:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم مهر 1390

ترس

آینده ای مبهم حتی بدتر بد و قابل پیش بینی در انتظار جامعه است مشکل از پول نیست اگر چه پول خودش مشکلی است ولی ما همه اخلاق را گم کرده ایم و از آن بدتر دلیل با اخلاق بودن را خیلی وقت است قی کرده ایم . در عصر انفجار اطلاعات که شاید ازدحامی از عقاید هم باشد ما نه تنها یاد نگرفته اییم معتقد باشیم بلکه در عمل به یک عقیده ای حالا فرف نمیکند چه عقیده ای کافر بوده ایم .وفتی معصومیت دانش آموزان را میبینم افسوس میخورم و باور دارم که این معصومیت اگر جاهل نباشد که نیست له می شود زیر بار تعفنی که از اعتقاد ما بر می خیزد  اعتقادی که هرگز به آن معتقد نبوده ایم ولی همیشه از عهده ی ظواهرش بر آمده ایم. روزگاری برای خود رسالتی می پنداشتم اما امروز رمقی برای گریز هم نمانده است. نجات دهنده بیا که این مملکت به فلاکت خویش گام برداشته بیا اگرچه ...

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 3:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390

مسجد

در مسجد سه چیز دیدم:

تظاهر مزوران،هیاهوی جاهلان و سکوت خردمندان

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 18:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم شهریور 1390

هستی؟

 

قصیده ای بود که دوبیتی نو اش کردم

 

 

 

 

گفت وگویی نیســـــــت ،گویی نیست                         هیچکس ، پشـــــت این خیال ظریف

شهر خالی شده ، همـــــــــــه رفتند                          نه رفیق مــــــــانده و نه حــــــــریف

 

 

 

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 16:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390

سلام

خیلی چیزها برای عوض کردن وجود دارد و خیلی چیزها هم برای بوجود

آوردن اما کجاست حوصله ، دلیل ،بهانه ای برای سبز بودن با طراوت بودن کجا می توان پیدا کرد اشتیاقی را که بار جان را بکشد .بیش از نیمی از تابستان گذشت و با این که پر بودم از حس نوشتن حوصله ی جاری شدن نبود.

 

ساکنم جــــــــــــاری میان وهم ها

دردها عادت شـــــــــدند و زخم ها

خنده ها بی تو شبـــــــیه گریه اند

خوش به یاد قــــــــهرها و اخم ها

...

 

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 15:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی ام تیر 1390

مرد همسایه

همیشه دم غروب که به خانه بر میگردم کنار یکی از مغازه های خیابانمان  منتظر نشسته که کسی او را همراه خودش بیاورد .پدرم می گوید روزگاری فوتبالیست خوبی بوده است ، اما من فقط او را روی ویلچر دیده ام حتما اگر میدانست که ویلچر نشین می شود از دویدن بیشتر لذت میبرد .از دریپل زدن و چندها متر حریف را جا گذاشتن بیشتر سرمست میشد . نمیدانم شاید هم اگر میدانست اصلا از همان موقع دویدن را رها میکرد به پیشواز ویلچر نشینی می آمد. این ها همه حدس های ذهن من است .

امروز غروب هم جلوی مغازه ی بغل نانوایی منتظر همراهی است برای رسیدن به خانه . به او نزدیک می شوم به من لبخند میزند و با نگاهش سعی میکند به من بفهماند که او را با خودم ببرم و به خانه برسانم .خانه شان یک کوچه پایین تر از ماست.جلو تر میروم و به او دست میدهم و پیش از آنکه حرف های چشمانش را زبانی کند به او میگویم: ((منزل تشریف میارید؟)) با لبخندی فاتحانه جواب میدهد : (( آره دستت درد نکنه))

و من دسته های ویلچر را میگیرم و به سمت جلو هل میدهم و راه میفتیم به سمت خانه . چرخ های ویلچر کمی گیر دارند و به سختی حرکت میکنند ، متوجه میشود که دارم به چرخ ها نگاه میکنم و میگوید:

(( چند وقتی است که چرخ هایش تاب گرفته ، باید یک روز بروم و درستش کنم ، البته این ویلچر آلمانی است و خیلی ویلچر خوبی است ،چند روز است که خراب شده . ویلچر های ایرانی که اصلا به در نمیخورند .این ویلچر الان دقیقا یک سال و 3 ماه و 6 روز است که کار میکند .قبلا هر سال ده روز از بهار که میگذشت بهزیستی به ما یک ویلچر جدید میداد اما امسال سه ماه هم گذشته و هیچ خبری نیست . نمیدانی قبلا چقدر ویلچرم روان بود ،حتی یک بچه هم میتوانست هلش بدهد ... .))

تا جلوی خانه شان خیلی برایم حرف زد گلایه میکرد اما مثل بقیه مردم اهل فحش و بد بیراه گفتن نبود . تا الان به این فکر نکرده بودم که ویلچر کدام کشور از همه بهتر است . البته دوباره هر از گاهی با او هم مسیر میشوم نزدیک یک ماه است که هر سری به من میگوید: (( میخواهم یک روز ببرمش پیش چرخ ساز تا تاب گیریش کند و ... ))

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 11:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390

نان

آن وقت ها آنقدر بزرگ نشده بودیم که جدی مان بگیرند جلوی خانه تان نشسته بودم که ازخانه بیرون آمدی .چادر سفیدی با گل های ریز به سر داشتی و از آن چادر گردی صورتت بیرون بود با گونه هایی سرخ و کودکانه (این تصویر برای همیشه در ذهنم حک شده است ) .میدانستم که میخواهی نان بگیری .دوچرخه ام را برداشتم ؛همان دوچرخه سبز نمره 20 را میگویم ؛ راه افتادم دنبالت رکاب زنان و سر مست والبته به فاصله ی چند متری ات که می رسیدم ترسو میشدم .یکباره ندایی از جنس مرام سبز یازده سالگی با همین واژه ها که میگویم مخاطبم قرار داد که : ((مروت نباشد او پیاده و تو سواره ))

از دو چرخه پیاده شدم و دوچرخه را با خود میکشیدم و پشت سرت راه می رفتم از معدود مواردی بود که دوست داشتم نانوایی شلوغ باشد تا بیشتر ببینمت . به نانوایی که رسیدیم خلوت خلوت یعنی  فقط من بودم و تو . پولت را به سمت نانوا گرفتی گفتی ده تا ، هیچ وقت آن قدر نزدیکت نشده بودم ، یهو به خودم آمدم که نانوا میگفت تو چند تا میخواهی با کمی مکث گفتم : منم ده تا. و تو خندیدی

حالا ده سال گذشته ، امروز نوبت من است که برای بچه های اتاق صبحانه آماده کنم .به زور ده تا آلارم گوشی بیدار شدم نان نداریم می روم که نان بخرم از اتاق مان تا نانوایی راه زیادی نیست .این فاصله را بدون اینکه به هیچ چیز فکر کنم طی میکنم آخر میخواهم صبحانه را آماده کنم و بخوابم . به نانوایی رسیده ام مرد نانوا میگوید چند تا مبخواهی ناخود اگاه دو هزارتومانی راجلویش میگیرم و میگویم منم ده تا میخوام .به من میخندد آخر کسی جز من آنجا نیست ده تا نان را میشمارد و هزار تومان پسم میدهد .میپرسم :بقیه اش همین شد ؟ میگوید :از امروز قیمت نان دانه ای صد تومان شده است.   

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 8:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم فروردین 1390

شعر

واژه بیگانه شده ، ما که سخن ها داریم

لب فرو بسته ،ولی خیل دهن ها داریم

به تو مربوط نشد هیچ یک ابزار پیام

ما درین دیر نوین رسم کهن ها داریم

بار تاثیر از این حادثه ها بر جان است

نازنین سخت ترین سخت زمن ها داریم

سر بازار هواخواهی اندیشه ی نو

شک فروشی و بدل سرو چمن ها داریم

خسته از جنگ در این سیل یقین دزدی ها

چاره ناچاره شده خیل چو من ها داریم

غم ما نیست فقط ساحری شیوه ی نو

این ریا ارثیه ی اهل کهن ها داریم

بی تو ای شاهد افسانه ای ام شکر هنوز

به پناگاه زمان کوه گون ها داریم

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 15:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389

الانم برف میباره

یادم میاد که چند سال پیش باز چنین اتفاقی افتاد و کاملا خارج از انتظار پس از یک دوره ی کامل باران باریدن و به قول خودمون پس از خیلی فاصله گرفتن از(( چله گجره)) دوباره برف بارید .چند سال قبل من اون حادثه رو کودتای ننه سرما علیه عمو نوروز نام گذاری کردم و براش قطعه ای سرودم که گمش کردم ولی چند بیتی ازش یادم مونده:

 

نو بهاران بود چشم عاشقان                

از تواطر انتظار دشت داشت

در میان، چشم خیال خسته گان

سبزی اندیشه ای را دشت* داشت

حبس شد سبزی به زیر برف ها

وین زمستان رفتنش برگشت داشت

...

 

-----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن  : دشت به معنای در آمد،آنچه که اول کار بدست بیاورند

--در ضمن ما مخالف باریدن برف نیستیم ولی الان باید باران ببارد نه برف کما اینکه اوایل زمستان که باران میبارید از برف نبودن باران گله داشتیم

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 9:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اسفند 1389

کاش میشد فرمتش کنم

پروردگارا میخواهم عریان تر از هر حقیقتی بخوانمت، میخواهم اصیل تر از هر بودنی بیابمت ، بی رنگ تر از هر تعلقی دریابمت. میخواهم بی مرز تر از هر رسالتی آشنایت بشوم . میخواهم بیگانه با هر واژه ای صدایت بزنم . اما

اما  مانده ام این جا با یک عالمه ذهنیت خوب و بد، یک عالمه لباس زشت و زیبا و یک عالمه آلایش پست و والا.

هر چند خیلی سخت خواهد بود اما یک روز ؛دوست دارم همین امروز یا فردا؛ بی آنکه هیچ ذهنیت و رسالت و لباسی بفهمد ، فرار کنم و بر بلندای کوه ، برهنه و در آن هنگام که خورشید آغاز دمیدن میکند و خنکای صبح وزیدن،بی هیچ زبانی تو را فریاد بزنم شاید زوزه بکشم و بی هیچ واسطه ای بی هیچ قرائتی وحی بگیرم اما

اما این ذهن مسموم، این خیال خسته ، این امید خاموش، این تمنای کور ، این لنگیدن بی انتها ، این ذوق یخ زده ،این توبه هزار باره ، این هراس تکراری و این شعور بی حوصله لحظه ای تنهایم نمیگذارند

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 11:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اسفند 1389

شعر صبحگاهی

خواب دیدم که تو گم گشتی و پیدا نشوی

بخت من بین که تو در خواب هم از ما نشوی

روزگاری است پر از حادثه ی بی معنی

حاصلی نیست، تو در حادثه معنا نشوی

راه بندان دلت راه به این خسته نداد

در رحمت شده ای هیچ به ما وا نشوی

من تو را باز در این کوچه فردا دیدم

سال ها رفت زمان و، تو ،حالا نشوی

آن چنان خویش به دوری حقایق بستی

در خیال ام ،لحظه ای همدم سیفا نشوی

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 20:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اسفند 1389

تصمیم ام را گرفتم

خواجه نخواهم شد راهی راهی نمیشوم که آخرش را میدانم به قول دوست نا دیده ام:

(( بی گمان خوشبختی زاییده ی تصادف است))

 

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 16:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام بهمن 1389

نمیدانم

راستش را بخواهید خانه ی کوهستانی خواجه به من ارث رسیده هر چند خواجه در زمان زنده بودنش اصلا نشان نمیداد اما توجه خاصی به من داشت و در نامه ای که به من نوشته بود،برایم توضیح داد که من و او شباهت ها و مشترکات زیادی داریم اما من باید راه خودم را در زندگی انتخاب کنم

من به خواجه بسیار علاقه مندم ولی او اشتباهات و مشکلاتی داشت :

او بسیار تنها بود چون او بسیار میدانست آن قدر که دیگر نمی دید و باور داشت که همه ممکنات برایش تکراری اند

او روزگاری ناصح بود و هرگز نصیحت نپذیرفت

او بسیار مغرور بود

با همه این اوصاف اگر چه مرد بزرگی بود ولی بسیار ناتوان بود یا بهتر بگویم توانستن نمی دانست

حالا نمیدانم با خانه ی خواجه چه کنم؟

شما چه میگویید؟

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 0:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389

آمده ام که سر برم

ما را طرب باغ و بوستان نیست

شرمنده ،که حال  دوستان نیست

در ناله ی جان خود اسیرم چندان

اندازه ی یک ناله مرا هم جان نیست

پر کرده و یک نفر نمیبینم من

یا نیست هنوز یا که هست انسان نیست

 

سر نیست

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 19:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم بهمن 1389

در سوگ جانان

                     <<انا لالله و انا الیه راجعون>>

پس از مصیبتی که یک سال پیش بر ما گذشت و مرحوم معما را از دست دادیم این بار فاجعه ی اسفناک دیگری بوقوع پیوست و متاسفانه داغدار مرگ ناگهانی خواجه شدیم . طبق وصیت خواجه او را در کنار آرامگاه خواجه ی شیراز به صورت پنهانی به خاک سپردیم .از تمامی علاقه مندان به خواجه خواهشمندم که در جست وجوی مزار آن مرحوم نباشید و یاد خواجه را دل زنده نگه دارید چه خاصه که او خود اعتقادی به مزار و مراسماتش نداشت.

 

در خانه ی کوهستانی خواجه کاغذی پیدا کردم که به عنوان آخرین یادداشت خواجه ارائه میکنم:

((خیلی وقت است که خود را به این تلاش کشانده ام که ساده بنویسم ؛چه آنچه کودکی را با واژه های ثقیل پشت سر گذاشتم؛ امروز از هر آنچه هست مینویسم بی آنکه ملاحظه ای که تکلف باشد به کار بندم .

چندیست احساس نبودن میکنم ،مرگ پیش تر از آنکه جسمم را به تسخیر در آورد روحم را در آغوش گرفته و نمیدانم که اطبا چه نامی بر این حالت می نهند . شاید کسی نداند که از عمر من چند سال میگذرد اما خودم میدانم. من 71 ساله ام .

دیشب خواجه حافظ را به خواب دیدم که با چهره ای آرام به دیدارم آمد و من او را به چای دعوت کردم،پذیرفت . خیلی سریع چای را نوشید و عزم خروج کرد ولی در چار چوب در ایستاد و برگشت و گفت:

))صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت))

من خود میدانم که امشب تکمیل بربستن این چمدان نیمه بسته خواهم کرد وصیتی ندارم زیرا که این خانه خود صاحب خود را میابد و خواجه ای دیگر در او سکونت خواهد یافت .فقط چه آنچه لازم نمیبینم ولی چند جمله به عنوان آخرین جملات بیان میکنم البته در نامه ای خصوصی آنچه که برای کفن و دفن من لازم است به مرید نزدیکم گفته ام.

فرزندم که عزم این مرتبه میکنی راهی خراب است و مسلکی بی پیر.مسلک بی پیر عذابی بزرگ است چه آنچه من در این عمر 70 ساله ام تحملش کردم و حاصلش جز نا امیدی و تنهایی نیست. چه آنچه همه را پیر میخواهی و چون نیستند از همه برکنده میشوی و راه در تنهایی و چاره در بیچارگی میابی اگر چه در این راه خواجه حافظ گه گاه اشارتی میکند ولی خودت خواهی فهمید که خواجه رند تر از آنست که چیزی کف دستت بگذارد شاید فقط تشنه ترت کند.

من امشب در پایان این راه قصد تحلیل این چند روزه ی بودن را ندارم لیک هرگز همان نبودم که میخواستم چه آنچه کنون نمیدانم چه میخواستم باشم گویا در این درازه ی بودن دلیل بودن را هم گم کردم و خوب میدانم که بی آنکه به پایان برسانم به پایان رسیده ام.

نصیحت خیر خواهانه ای جز این 2 بیت خواجه حافظ ندارم و شما را در این دنیای فانی باقی میگذارم

((تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی

یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی))

((گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی))

))

از خداوند منان تقاضای علو درجات را برای خواجه دارم خدا بیامرزدش

میثم جمشیدی سیکه وندی

 

 

نوشته شده توسط میثم جمشیدی سیکه وندی در 12:40 |  لینک ثابت   •